آخر شبها وقتی همه اعضای بدنم(به غیر از مغزم) تمام تلاش شان را میکنند که بخوابم یک فکری گه گاه در ذهنم مینشیند و خواب را از من میگیرد.
چه کسی میثم را خواهد کشت؟!
و همیشه اولین کسی که به ذهنم میرسد یکی از همکلاسی های دوره دبستانم است،که نمیدانم چرا هر بلای ناآزموده ای بود مرتبه اول سر او پیاده میکردیم و رسما پدرش را به عزایش مینشاندم. و او آنقدر مظلوم بود که حتی به ناظم هم چیزی نمیگفت.
الان هم حسابی برای خودش آدم گنده ای شده است .یال و کوپالی بهم زده و برو بیایی دارد که بیا و ببین.با شاه فالوده نمیزد.لابد یک نوچه ای،زورگیری چیزی اجیر میکند تا دهنم را آسفالت کنند.
شاید هم یکی ازین وب مسترهایی که جستجوگر تازه یاب بی اجازه فیدهایشان را آپدیت میکند مرا بکشد.
اما واقعا چه کسی من را خواهد کشت؟
شاید یک روزی پولدار شدم.بعد دختری ریزه میزه و بلوند بخاطر پول باهام ازدواج میکند و در نهایت با نامزد سابق اش نقشه قتل مرا میکشد و در یک نیمه شب تاریک وقتی تنهایی مشغول call of duty بازی کردن هستم با قندشکن میکوبد توی سرم.در حالی که روی کاناپه پهن شده ام و خون روی چشمانم را میپوشاند آخرین قلپ از نوشابه کوکاکولا را سر میکشم.همچون جام زهر.
شاید هم زنم باوفا بود و حتی ازهم بچه دار هم شدیم.یک بچه تخس و بیشعور.یک روز وقتی بخاطر باخت توی بازی Pes 2035 از من خیلی دلخور شده توی پارکینگ با ماشین دو دور از رویم رد میشود و من در حالی که خون روی چشمانم را میگیرد چندتا اسمارتیس از جیب بغلم بیرون میکشم و همراه نفس آخرم قورت میدهم.
اما شاید مرا یک دامدار سنتی بکشد.وقتی از برنامه نویسی خسته شده ام بروم سروقت گله داری!یک دامدار فریلنسر میشوم.گوسفند و غازهای ملت را بصورت پروژه ای تحویل میگیرم و صبح به صبح میبرم در دامنه کوهای میانی زاگرس برای چرااا.
یک دامدار قدیمی هم که با وجود گله های من منابع محدود علوفه را از دست رفته میبیند.یک روز ظهر خرداد ماه وقتی زیر سایه درخت بلوط وحشی دراز کشیده ام می آید و با داس سرم را گوش تا گوش میبرد و می اندازد جلوی بزهایش.
و من در حالی که خون روی چشمانم را گرفته برای حرص دادن بزها صدای سگ در می آورم.
شاید هم به قتل ناموسی بمیرم.عاشق دختر یک قصاب شوم.یا دختر یک قاچاقچی مواد مخدر.شاید هم عاشق دوست پسر تیم کوک مدیر اپل شدم.با ساطور،اسلحه و یا آیفون 16i به قتل رسیدم.
اما خودم حدس میزنم بدست یک مار کشته شوم.یک شب خواب دیدم در گوشه ای پرت از باغ دره ماری ناغافل نیش ام زد و تا برگشتم ببینم داستان از چه قرار است،همه جا رنگی شد شبیه کارتون های والت دیزنی.یک جاده شفاف هم جلوی رویم کشیده شد که از جلوی پایم تا میان ابرها ادامه داشت.
بدون اینکه قدم بردارم از جاده بالا میرفتم.باغ دره را از بالا میدیدم و قاتلم هم همان پایین بود.شبیه به مار پرنس جان بود.البته کمی لاغرتر.رفتن مرا با خندهای مضحک دنبال میکرد.شبیه پیرمرد خنزر پنزری.
کنار جاده آهو ها مشغول بازیگوشی بودند،حتی آهو ها هم شفاف بودند و از پشت شان سبزه ها پیدا بودند.
یک مرگ رنگی و شفاف،بدست یک مار با خنده هایی مضحک!
