۱۳۹۲ مهر ۸, دوشنبه

تعزیه یک نفره



از گرمی هوای ظهر تابستان کم شده بود.خورشید به سمت کوهایی میرفت که کمی برف روی قله هایشان بود.با نزدیک شدن غروب شهر شلوغ تر میشد.مردی که میانسالی را رد کرد بود و کوله ی روی دوشش داشت بعد از چند باری که خیابان را وارسی کرده بود بالاخره کنار یک درخت چنار قدیمی آرام نشست و به درخت تکیه داد.
اطراف را نگاهی انداخت بعد آرام آرام شروع کرد به پهن کردن بساطش.

گلیم نازکی را روی زمین پهن کرد و پارچه ی سبز رویش کشید.سپس چندتا خرت و پرت از کوله اش درآورد و آن وسط ریخت.
قصاب محل که تازه سیگارش را آتیش کرده بود،کنار مغازه اش روی صندلی چوبی لم داده بود از دور او را می پایید.درست مثل شاگرد نانوا و پیرمرد بغال.
مرد پارچه سبز رنگی به سرش بست و بی توجه به آنها باقی وسایل اش را یکی یکی از توی کوله رنگ رو رفته اش بیرون کشید و روی پارچه پهن کرد.
بعضی از وسایل را نیز طوری که کسی متوجه نشود دوباره توی کوله اش می گذاشت و بعد از چند لحظه که زیرچشمی اطراف را می پایید دوباره چیزی همان ها را از کوله اش در می آورد.
انگار منتظر بود ببیند ماهی فروشی که جلوی مغازه اش بساط کرده واکنشی نشان می دهد یا نه.
اما مرد ماهی فروش سرش حسابی شلوغ بود و اصلا متوجه حضور او نشده بود.
یک نیمچه شمشیر از کوله اش بیرون کشید و روی پارچه گذاشت.احتمالا خیلی گشته بود تا شمشیری پیدا کند تا در کوله اش جای شود.یک گزر جمع جور هم بیرون کشید.با دست تابی به آن داد.سرش را هم سنگین تکانی داد طوری که انگار از یک عده مرد الاف می خواهد ضرب شصت بگیرد.این یکی را برخلاف بقیه پرت کرد و وقتی به شمشیر خورد صدایش آنقدری بود که حواس چندتا رهگذر را جلب کند اما آنقدر بلند نبود که حواس مرد ماهی فروش را از مشتریانش پرت کند.
بلندگوی دستی قدیمی، آخرین چیزی بود که از کوله اش بیرون کشید.
یک...یک....
دو...قی قیق...
سه...خخخخخ...خخ...
بلندگو آنقدر که ظاهرش نشان میداد هم داغون نبود.آنقدری سالم بود که کار او راه بیندازد.
برای شروع کارش چندبار در بلندگو زمزمه هایی کرد و زیرچشمی نگاهش به مغازه ماهی فروشی بود.
شروع کرد به روضه خواندن.جند دقیقه ی گذشت و با اینکه شب جمعه بود اما جز دو سه تا پیرزن که از قبرستان برمی گشتند و همان چند کاسب کاری که از دور گاه و بی گاه او را می پاییدن کسی توجهی به او نداشت.
بعد از چند دقیقه آخرین برگ برنده اش را رو کرد.سپری زنگ زده و قدیمی را از کوله اش بیرون کشید.
سپر را در دست چپ اش گرفت.با شمشیری که در دست دیگر داشت محکم بر آن کوبید.و نعره هایی بلند کشید.
چندتا بچه که داشتند کمی آن طرف تر بازی میکردند با شنیدن این سرو صداها اطراف او جمع شدند.
هرچند که بچه ها پولی نداشتند که به او بدهند اما هر چه اطراف اش شلوغ تر میشد مردم بیشتری جمع میشدند و شاید بعضی از آنها مخصوصا پیرزن و پیرمرد هایی که از قبرستان برمیگشتند ممکن بود اسکناسی آن وسط بریزند.
بعد از چند بار جست وگریز تک نفره،مرد سرسبز به نفس نفس افتاده بود با اینکه با یک پیرمرد از کار افتاده خیلی فاصله داشت اما یک تنه فریاد کشیدن و دور چرخیدن او را از پای درآورده بود.
شمشیر و سپر را روی پارچه گذاشت.بلندگو را برداشت.نفس عمیقی کشید و در نقش اما حسین شروع کرد به مدیحه سرایی...
حالا دیگر ده بیست نفری دورش را گرفته بودند.




یکی از پیرزن ها که چادر سیاهی پوشیده بود و جلوی صورتش کشیده بود ،گریه میکرد.کمی ناله کرد طوری که همه بچه ها،دیگر فقط او را میدیدند.
اسکناسی روی پارچه انداخت و بعد با دختر جوانی که چند متر آنطرف تر منتظرش ایستاده بود به سمت قبرستان رفتند.
نانوا هم اسکناسی را به یکی از مشتریانش داد تا روی پارچه سبز که مرد پهن کرده بود بیندازد.
مرد ماهی فروش تازه متوجه او شده بود.کمی جلوتر آمد در چهارچوب در مغازه اش ایستاد کمی زیر لب غر و لند کرد اما جمعیت دورتعزیه خوان آنقدر زیاد شده بود که که دیگر نمیتوانست به او چیزی بگوید و از او بخواهد که برود جایی دیگر بساط کند.
قصاب رو به ماهی فروش فریاد زد:دیدی چه معرکه ی گرفته؟!تعزیه ی نفره!دوره ای شده ها!! هم امام حسین هم شمر!
مرد بغال بعد از اینکه مشتری اش را راه انداخت سریع از مغازه اش بیرون جست و گفت:والا اینو میگن کاسبی.نه دکونی،نه جوازی،نه خرجی و نه مالیاتی.
مرد سرسبز خودش را با شمشیر و سپر در بین جمعیت کمی  که دوره اش کرده بودند و چنباته زده بودند می چرخاند و طوری نشان میداد که متوجه حرفای آنها نیست.
بین جست و خیز هاش تند و سریع اش ناگهان می ایستاد.انگشتی به لبه شمشیر می کشید بعد دستش را طوری عقب میکشید که انگار شمشیرش به تیزی زلفقار است.
مرد قصاب اینبار کمی آرامتر گفت:آقا خدا نصیب نکنه.اعتیاد بد دردیه.مردم رو به هرکاری وادار میکنه. واسه جور کردن پول اون لامصب از همه چی مایه میزارن.
مرد سرسبز مثل خورشیدی که دیگر پشت کوه ها رفته بود به نفس نفس افتاده بود.هوا گرگ و میش شده بود.
بلندگو را دوباره برداشت.به درخت تکیه داد.
برادرا خواهرا من نه گدام نه معتاد.تعزیه خونه امام حسین ام.از بچه گی کارم همین بود.پدرمم تعزیه خون بود.پدرشم تعزیه خون بود.صبح این خرت و پرت ها رو میریزم توی این گونی و میندازم پشتم و یا علی میگم و میزنم بیرون.
تعزیه میگیرم به عشق ثوابش، اما خدا روزی رسونه.خرجی ما رو هم ی جوری میرسونه.حالا اگه دلت با حسین صاف.دلت با فرزندای زهراست.یه یا ابوالفضل بگو و هر اندازه ارادت داری به اهل بیت و هر جقدری که در توانت هست کمک کنی بریز رو این پارچه سبز...




هوا تاریک شده بود.اولین ستاره در کنار هلال ماه چشمک میزد.پیرمردان و پیرزنان از مسجد و قبرستان برمیگشتند.
مردی که کوله اش را روی دوشش انداخته بود از بغال یک نخ سیگار خرید همانجا روشن کرد و رفت.
روبروی ماهی فروشی زیر آن درخت چنار دیگر خبری از مرد نبود اما تکه پارچه سبزی آنجا جامانده بود.