امروز بالاخره بارون بارید
زمین خیس کثیفی شد!
ماشین ها سرعتشان را کمتر کردند.
کسانی پشت شیشه ها ایستاده بودند.
برگ های زرد یادشان افتاد که باید بیفتند.
و من آرام عرض خیابان را طی کردم و برای نهار باز هم تخم مرغ خریدم!
هوا سرد شده.از لای باریک باز پنجره کنار دستم سوز خزانی را به وضوح حس میکنم.
غروب است و خورشید کم رمق پائیزی باروبندیل اش را جمع کرده و من از پشت این پنجره عکس خودم را میبینم که روی تصویر ماشین های توی خیابان شلوغ منعکس شده!
یک روز پائیزیست...