۱۳۸۹ آبان ۱۲, چهارشنبه

یه روز پائیزی

امروز بالاخره بارون بارید
زمین خیس کثیفی شد!
ماشین ها سرعتشان را کمتر کردند.
کسانی پشت شیشه ها ایستاده بودند.
برگ های زرد یادشان افتاد که باید بیفتند.
و من آرام عرض خیابان را طی کردم و برای نهار باز هم تخم مرغ خریدم!
هوا سرد شده.از لای باریک باز پنجره کنار دستم سوز خزانی را به وضوح حس میکنم.
غروب است و خورشید کم رمق پائیزی باروبندیل اش را جمع کرده و من از پشت این پنجره عکس خودم را میبینم که روی تصویر ماشین های توی خیابان شلوغ منعکس شده!
یک روز پائیزیست...